الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

70

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

--> حضرت صلّى اللّه عليه و آله باقى ماند و از او دفاع مىكرد و من نيز براى دفاع از رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله به او نزديك شدم و در همان حال كه جلوى آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله ايستاده بودم ، سنگى به سوى يكى از مشركان كه سوار بر اسب بود ، پرتاب كردم . سنگ به چشم اسب خورد و اسب مضطرب شد و با صاحبش بر زمين افتادند و نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله اين منظره را نگاه مىكرد و تبسّم مىنمود تا اين كه نگاهش به زخمى در شانهء مادرم افتاد و گفت : زخم او را ببند ، خداوند به خانوادهء شما خير و بركت عنايت فرمايد ، هرآينه مقام و منزلت مادر تو از مقام و منزلت فلانى و فلانى بيشتر است . خداوند خانوادهء شما را مورد رحمت خويش قرار دهد . مادرم به او گفت : دعا بفرماييد تا در بهشت هم‌نشين شما باشيم و پيامبر فرمود : خدايا اين خانواده را در بهشت همنشين من قرار بده . آن‌گاه مادرم گفت : حال چه باكى از آنچه در دنيا بر سرم بيايد ، دارم . ( ج 1 ، ص 272 - 273 ) و از عبد الله بن عمر بن خطّاب روايت مىكند كه گفت : در روز احد از رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه مىگويد : هرگاه به راست و چپ خود نگاه مىكردم ، نسيبه را مىديدم كه در كنار من مشغول كارزار است . ( ج 1 ، ص 271 ) پس عمر هم در آنجا حاضر نبوده است ؛ زيرا اگر در آنجا حاضر بود ، آن صحنه را با چشمان خودش مشاهده مىكرد و نيازى نبود كه آن را به صورت حكايت و روايت از نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله نقل كند . سپس روايت كرده است كه وهب بن قابوس مزنى به هنگامى كه مشركان به فرماندهى خالد بن وليد و عكرمة بن ابى جهل از پشت بر مسلمانان حمله كردند و دو سپاه با هم قاطى شدند ؛ به شدت با آنها كارزار مىنمود و اين درگيرى شديد ادامه داشت تا اين كه مشركان او را محاصره كردند و هر كسى با هر آنچه كه در دست داشت بر او ضربه زدند و او را به شهادت رساندند و بعدا به بدترين وضعى او را مثله ( پاره پاره ) نمودند . . . و عمر بن خطاب مىگفت : محبوب‌ترين نوع مرگ در نظر من ، مردن به شيوهء مزنى است . ( ج 1 ، ص 275 ) اين در حالى است كه نقل نشده است كه حتى يك ضربهء نيزه يا شمشير يا تير يا سنگ يا . . . به وى اصابت كرده باشد و در اين صورت ، وى چگونه چنين مرگى را آرزو مىكند ؟ ! سپس گفته است : از جمله كسانى كه فرار كردند عمر و عثمان بودند ( در نسخهء چاپ شده ، فلان و فلان آمده است ) و در أنساب الاشراف ، ج 1 ، ص 326 به نقل از واقدى ، عثمان آمده است و در شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد معتزلى ، ج 15 ، ص 24 به نقل از واقدى ، عمر و عثمان آمده است و سپس هفت نفر ديگر غير از اين دو را نام برده است . سپس گفته است : گفته مىشود كه بين عبد الرحمن ( بن عوف ) و عثمان اختلافى پيش آمد ؛ عبد الرحمن به دنبال وليد بن عتبه فرستاد كه بيايد و سپس به او گفت : نزد برادرت برو و آنچه را كه مىگويم به او برسان . به او بگو كه عبد الرحمن مىگويد : در جنگ بدر شركت داشتم و تو حضور نداشتى و در روز احد ثابت قدم ماندم و تو فرار كردى . ( ج 1 ، ص 278 ) عمر نگاهى به عثمان كرد و گفت : اين از همان كسانى است كه خدا آن را بخشيده است . . . و از جملهء آنها فرار به هنگام درگيرى دو سپاه است . ( ج 1 ، ص 279 ) عبد الحميد بن ابى الحديد معتزلى شافعى بغدادى ( متوفاى 656 ) در سال 608 به در خانهء سيد محمد بن معدّ علوى موسوى كه در درب الدواب بغداد واقع بود رفت . وى از بزرگان فقهاى شيعيان اماميه به شمار مىرفت و ابن ابى الحديد مىخواست كه ( مغازى واقدى ، ) را كه از او روايت مىكرد ، نزد او قرائت كند ؛ لذا روايت خودش را با سندى از محمد بن مسلمه چنين نقل كرد كه : او در روز احد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را ديد كه مردم از اطراف او پراكنده شده بودند و به سوى كوه فرار مىكردند و او آنها را به سوى خود فرا مىخواند ؛ امّا آنها اعتنايى نمىكردند و آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله مىگفت : اى ( فلانى ) نزد من بيا ، اى ( فلانى ) نزد من بيا ، من رسول اللّه هستم ؛ امّا هيچ كدام از آنها به سخنان وى اعتنايى نكردند و فرار كردند . در اين هنگام ابن معدّ به ابن ابى الحديد اشاره كرد كه گوش بده . ابن ابى الحديد مىگويد : گفتم : مگر در اين قسمت مطلب خاصى وجود دارد ؟ گفت : اين فلان و فلان كنايه از آن دو نفر است ! گفتم : و ممكن است كه دربارهء آن دو نباشد و كنايه از ديگران باشد . گفت : در ميان صحابه افراد ديگرى نبوده‌اند كه راوى از ذكر فرار آنها و عيب‌هاى ديگر ابايى داشته باشد و مجبور باشد كه اسم آنها را با اشاره و كنايه ذكر كند ، مگر همان دو نفر ! گفتم : اين توهّم ممنوع است ! گفت : جدل و منع خودت را